یادگیری خلاقانه و انسان توانمند

یادگیری خلاقانه و انسان توانمند


احمد همایون - دی ماه 99


مدتی است که با خود می اندیشم که در پس دوازده سال تحصیل دوره دبستان تا دبیرستان و پس از آن چندین سال تحصیل در دانشگاه، چه به یادگار مانده و چه آموخته ام؟ میراث آن همه کلاس و درس و معلم و استاد و میز و تخته و آموزش ها در ذهن و فکر ما و حاصل آن در زندگیمان چه بوده است؟ از آن همه فرمول، اطلاعات، دانش و علوم چه باقی مانده است و چقدر از آن استفاده نموده ام؟ خروجی جامعه ای که هر گوشه آن مملو از فارغ التحصیلان رشته های مهندسی، علوم پایه و علوم انسانی که پس از آن بی کار یا به کاری غیر مرتبط گذران زندگی می کنند چیست؟
آری مدتی است که به دنبال پاسخ برای این سوالات هستم و راهکار بهتری برای آموزش فرزندانمان را جستجو می کنم، تا از یوغ جبر آموزشی فعلی و سپری کردن بهترین لحظات عمرشان در این بستر ملال آور نجات یابند. آموزش هایی که پس از گذر زمان، چیزی از آن باقی نخواهد ماند. براستی دست آورد و هدف والای آموزش چیزی فراتر از به خاطر سپردن نتایج علوم نیست؟ آیا یافتن دانش و علوم مختلف در دنیای امروز که منابع آن موجود و ابزارهای جستجوی اینترنتی فراهم شده ارزشی دارد؟
شاید پاسخ رجوع به فطرت انسانی مان باشد، انسانی که بدون هیچ داده و اطلاعاتی پا بر روی زمین گذارده و هیچ نمی داند! آیا پروردگار دانا نمی توانست که ذهنش را از همان ابتدا از مخزن علوم و دانش های گوناگون سرریز کند؟ چرا آفریدگارش ضمیر آن را به هیچ داده ای آلوده نساخت؟ اما در عوض، به او غرایض و حواسی عطا کرد که اطلاعات و داده ها را جستجو و کشف نماید. آری کشف نماید. به گمانم پاسخ بیشتر به روش اکتشاف دانش و توانمندی ها مربوط است تا داشتن دانش و توانمندی! داستان ماهی دادن و یاد دادن ماهیگیری است.
طبیعت، سرنوشت و روزگار آموزگارانی هستند که هیچگاه به انسان آموزش نداده اند، بلکه انسان تلاش نموده تا از آنها بیاموزد. ای کاش ما انسان ها، این ساختار یادگیری فطری و طبیعی را با نظام آموزش اجباری بر هم نمی زدیم و از فرزندانمان موجوداتی بی اشتها به یافتن و جستجوگری، ملول از این همه اطلاعاتی که اشتیاقی به آن ندارند، نمی ساختیم. ای کاش می آموختیم که شرط اول قدم آن است که عاشق باشی و بخواهی و سپس مشتاقانه یاد می گیری. شاید قدم اول آن است که نظام آموزش و تربیت به نظام یادگیری خلاقانه تغییر نام و محتوای آن از پر کردن ذهن از اطلاعات، در جهت آموزش پرسش گری و تربیت متفکران خلاق ارتقاء یابد. بی شک تقویت ذهن خلاق، کاوشگر و جستجوگر انسان برای طرح ریزی راه حل سوالات، شناختن و تقویت توانمندی های اجتماعی و فردی در بستر تجربیات و در گذر زمان هدف والای نظام یادگیری است.
اما توانایی یادگیری و کشف هستی در انسان، از همان لحظات نخست تولدش آغاز می شود و ای کاش مادران و پدران ما همچون مادر طبیعت به ما اجازه یادگیری را می دادند. دوست داشتم آتش را با سوختن دستم لمس می کردم تا با امر و نهی. همچون معنای عشق مادرانه که از بوسه او در جانم قرار گرفته و نهادینه شده است نه با تعریف آن. لذت کشف کردن دنیای پیرامون را در زمانی که گاه آن رسیده تجربه می کردم. طعم غذاها را دوست دارم که به تدریج دریابم. دوست دارم که روش راه رفتن را، خود کشف کنم، نه با روروک، به زور و اجبار. شاید الان در ماه ده ام زندگی ام علاقه ای به راه رفتن اجباری ندارم و از چهار دست و پا رفتن بیشتر لذت می برم. شاید دوست دارم بارها زمین خورم و دوباره بایستم و گامی بردارم و دوباره زمین خورم و دوباره بایستم و گامی دیگر بردارم، تا لذت اولین موفقیت در گام برداشتن را خود کسب نمایم و تجربه موفقیت را پس از شکست های کوچک کشف کنم. آیا مسیر زندگی من با برادرم یا با فلان کودک دیگر باید یکسان باشد؟ یادتان باشد که من انسان یکتا و موجودی بی همتا از همه انسان های دیگرم و قرار است مسیر زندگی ام را، خود خلق کنم، وگرنه چه نیاز به این همه میلیاردها انسان بود؟ اجازه تجربه نمودن و کشف جهان پیرامون در بستر زمان با پرسش گری و کاوش در آن، بهترین روش برای ساختن و شناختن توانمندی های هر کودک است که می تواند جسارت، شجاعت و اعتماد به نفس را در آن تقویت سازد.
آری ای کاش مادران و پدران ما چیزی به ما نمی آموختند و تنها نظاره گر ما بودند، همچون طبیعت که همه چیز را می داند ولی هیچ بازگو نمی کند تا زمانی که من خود آن را بیابم و ای کاش می دانستند که ما نیز نظاره گر آنهاییم و دروغ نگفتن را نه از جمله "دروغ نگو" بلکه از راستگویی آنها یاد می گیریم. صداقت را در رفتارشان و درستکاری را در کردارشان کشف می کنیم. به یاد داشته باشیم فطرت طبیعی کودکانه تا زمانی که در آموزش های مدارس تخریب نشده اند، بسیار فراگیرنده اند. حسد، بزرگی، کینه، گذشت، غرور، مهربانی، دروغ، محبت، شجاعت، ترس، اعتماد به نفس و ... را از رفتار و کردار آنها می آموزییم و نه از توصیه های اخلاقی شان. جالب است که محققان در یافته اند که بیشتر خصائص هر انسانی نه در دوران جوانی در دانشگاه، نه در نوجوانی در مدارس بلکه در سه سال نخست نوزادی و کودکی آنها حاصل می شود و بیشتر مادران و پدران ما این دوران را دوره نادانی و جهالت کودکان می شناسند. حال اینکه این دوران مهمترین زمان برای شناخت و تقویت ذهن جستجوگر و خلاق هر انسان از خود و هستی است.
نظام یادگیری در دوره پیش از دبستان تا دبستان، دومین دوره مهم از زندگی هر انسانی است که علاوه بر جستجوگری، پرسش گری و کشف جهان، یادگیری مهارت های اجتماعی انسان در آن شکل می گیرد. دیگر فقط من و نگاه من جهان را تشکیل نمی دهد، من یاد می گیرم که چگونه با دیگری ما شویم؟ چگونه ما با هم می توانیم پاسخی را بیابیم؟ چگونه ما با هم می توانیم راه حلی را ایجاد کنیم؟ شاید بطورخلاصه بتوان گفت که چگونگی گفتگو را در این دوره فرا می گیریم؟ بدون شک اگر دغدغه جامعه شناسان امروز ایران را پرس و جو کنیم به مشکلات مربوط به رفتار اجتماعی ایرانیان اشاره خواهند نمود. رفتارهایی که از کودکی با هم نیاموختیم. معلمانی که در ادامه نقش پدران و مادران علوم و دانش های ابتدایی را به ما دیکته نمودند. یادش بخیر دیکته...، حتی نقطه سر خط را هم باید همانطورکه معلم می گفت می گذاشتیم. راستی دیکته از کلمه دیکتاتور نمی آید؟ آیا ما دیکتاتوری را از آن دوران نیاموختیم و نپذیرفتیم؟ معلمی که شبیه یک دیکتاتور در جلو کلاس می ایستاد، او همه چیز را می دانست، بر همه چیز سیطره داشت، به هرکسی می گفت حرف نزن، نباید حرف می زد، سوال می کرد باید جواب می داد. همواره نگاه مان به نمره ای بود که همه ما را با یک امتحان قضاوت می نمود. عجب موجود کاملی بود این معلم، آیا کشور هم می تواند معلمی همچون تو توانا و دانا داشته باشد؟ و اینگونه بود که در این دوران شخصیت اجتماعی ما لگدمال شد و مایه های پذیرش دیکتاتوری در نهاد ما جان گرفت. زمانی که در کلاس سوم دبستان بودم با بچه های کلاس اولی همچون معلم ام درس های دیکتاتوری و زورگویی را مرور می کردم تا بخوبی در نهادم جان گیرد. البته کلاس پنجمی ها نیز بر من همین گونه روا می داشتند و جالب است که هر دیکتاتوری در جایی مرعوب دیکتاتوری دیگر است و چرخه دیکتاتوری همیشه برقرار...
یاد گرفتیم که بجای گفتگو با یکدیگر، سرهم فریاد بزنیم و مشاجره کنیم. من پاسخ بحث را می دانم و درست می گویم. نمی دانم که چرا او اصلا گوش نمی دهد. وقتی من حرف می زنم، او فقط حرف خودش را تکرار می کند. من بلندتر فریاد می زنم و او بلندتر، بحث بالا می گیرد، عصبانی می شوم و بر سر نظرهایمان با هم دعوا می کنیم.
اگر معلمی که پاسخ همه چیز را می دانست ساکت می شد و فقط فضا را برای ایجاد گفتگو فراهم می کرد و ما از وی می آموختیم که در زمان گفت گو قرار است پاسخ کشف شود. یعنی حتی معلم که پاسخ را می داند، فعلا سکوت می کند تا بچه ها با کمک هم پاسخ را بدست آورند، شاید ما نیز می توانستیم با هم گفتگو کنیم. معلم تنها وظیفه طرح پرسش و تلاش در جهت تسهیل و مشارکت را دارد و مابقی مسیر در بستر گفتگو شکل می گیرد. آخر، گفتگو با سخنرانی، خطابه و موعظه فرق دارد. در گفتگو، من با این شرط وارد بحث می شوم که ممکن است بخشی از پاسخ در نزد من باشد و بخشی در نزد دیگری، با این شرط که من به سخنان طرف مقابل سراپا گوش می دهم و در افکار و پاسخ های خود غرق نیستم و این را با تمام وجود با زبان بدنم به او نشان می دهم. با پیش فرض رواداری که نسبت به نظر خود تعصب ندارم و اگر حقیقت نزد دیگری است بپذیرم. خلاصه اینکه در گفتگو باید همه بپذیرند که پاسخ را همه نمی دانیم و همچون معمایی که گزاره های مختلف توسط افراد مشارکت کننده ارائه می شود، پاسخ را کشف می کنیم. کشفی که به همه تعلق دارد، تا همه بپذیرند و از پاسخ آن به عنوان یک موفقیت گروهی لذت برند. حال مقایسه کنید با مشاجره ای که همگی پاسخ را، پیش از شروع گفتگو می دانند و می خواهند به یکدیگر تحمیل کنند. به جرات می توان مهارت اجتماعی گفتگو را برآیند همه مهارت های اجتماعی انسان اعم از گوش دادن فعالانه، احترام متقابل، تواضع، رواداری، عدم تعصب و بلوغ فکری دانست که کودکان ما در این دوره می بایست تمرین و تمرین و تمرین نمایند تا مهارت های زندگی را بیاموزند. در این دوره، با طرح موضوعات مختلف و گفتگو پیرامون آن، مهارت گفتگو، کارگروهی، مشارکت، همکاری، تقسیم کار و ... فرا گرفته می شود. اینکه آب سیال است، میز جامد است و همه موضوعات علمی دیگر بهانه ایست برای طرح گفت و گو و وظیفه معلم نه آموزش آنها، بلکه تسهیل فضای گفتگو میان کودکان تا یافتن پاسخ بصورت گروهی است.
چرخ گردون گشت و به دوره متوسطه و دانشگاه رسیدیم. این همه کتاب و فرمول و علوم مختلفه و دانش های گوناگون از فیزیک، شیمی، زیست شناسی، ریاضیات، حفضیات و دروس انسانی و پایه و پس از آن در دانشگاه نیز تکرار غلیظ تر آنها بصورت اختصاصی تر و پیچیده تر موجبات انجماد بیشتر فکری ما را پدید آورد. ما که درس خوان مدرسه و دانشگاه بودیم، الان که چند سالی سپری شده، چیزی به غیر از اسامی دروس و هاله ای از مطالب، که آنها هم به خاطرات دوران دانشگاه گره خورده، چیزی به خاطر نمی آوریم. خوش به احوال بچه های بازیگوش و درس نخوان کلاس! چه سود و فایده ای داشت؟ دریغ از این همه فرمول و بحث و درس که بکاری نیامد، دریغ...
اما دوره سوم نظام یادگیری، در این دوران نیز مبنای یادگیری بر کشف و پرسش گری قوانین، فرمول ها و دانش هاست. شاید بپرسید مگر می شود که دانش ها را دوباره کشف کرد. پاسخ من اینست که آری. مهارتی که می بایست در این مرحله کسب نمود، کسب دانش به همراه نحوه کشف دانش است. به عبارتی اینکه نیوتن چگونه دریافت که نیرو از حاصل ضرب جرم و شتاب بدست می آید، چه مشاهداتی داشت، چه یافته هایی از دیگر گذشتگان و معاصران وجود داشت که به این کشف نائل شد، اینها موضوع یادگیری است و نه فرمول آن بصورت یک رابطه بی روح و بی جان. سیستم آموزش و یادگیری، استادان و نگاشته های آنها می بایست این مسیر را همانگونه که اتفاق افتاده بیان نماید، مفهوم جرم و شتاب از کجا آمده که نیرو از حاصل ضرب آن؟ بدین ترتیب یادگیرندگان ما توانایی و قدرت استدلال، تامل و تفکر را کسب می کنند.
عالمان و دانشمندان در طول زمان پا بر گرده دانش یکدیگر، یکی پس از دیگری نهاده اند و مرزهای دانش در گذر زمان همچون انفجار دانایی در فضای بیکران نادانی در حال گسترش است. در این روش، سیر تکامل علوم بشری طی بیان داستان تاریخی نحوه یافتن علوم توسط دانشمندان و محققان، بصورت گفتگوی گروهی توسط یادگیرندگان مجددا اکتشاف می شود. این موضوع با دنبال نمودن تاریخچه کشف علوم و دانش ها حاصل می شود. به عبارتی آنچه در زمان گذشته اتفاق افتاده و یک دانشمند براساس اطلاعات آن زمان، به نتایجی دست یافته، دنبال می شود. تصور کنید که چه لذت بخش است که شما یک بار دیگر می توانید بجای یک دانشمند با داشتن فرضیات و داده های مشابه تامل و تفکر کنید و راه حل را با کمک دوستانتان با گفتگو بیابید. بدون شک در این ساختار نیز به خاطر سپردن نتایج علوم و دانش ها کمتر اهمیت دارد، زیرا همه آنها در کتابهای مختلف جمع آوری و نگهداری می شود و در دنیای امروز با ابزارهای جستجوی الکترونیکی به راحتی قابل دستیابی هستند.
نظام یادگیری کاشفانه، ترتیب یادگیری علم متناسب با تاریخچه اکتشاف و خلق آن می باشد. به عبارتی مسیر اکتشاف علوم مختلف اول الف، بعد ب و بعد ج بوده است. به عنوان مثال، شما قوانین فیزیک نیوتن را ابتدا فرا می گیرید و سپس متناسب با سیر تکامل علم، قوانین فیزیک امواج که پس از آن کشف شد را با همه اتفاقات تاریخی آن را در می یابید. حتی خطاهای دانشمندان در دوره های مختلف علوم نیز باید بیان شود، تا همانگونه که کوپرنیک دریافت که زمین، گردی است که به دور خورشید می چرخد و نه عکس آن، ما نیز مسیر کشف و پرسش گری او را تجربه کنیم و از لذت این کشف به هیجان آییم، همچنان که گالیله آن را لمس نموده و تا پای جان به دفاع از آن ایستاد. این رویه کاشفانه برای همه علوم نظری و پایه نیز می تواند بکار گرفته شود، اینکه یک نظریه جامعه شناسی توسط یک دانشمند چگونه اثبات شده است، چه پدیده هایی و گزاره های قبلی بوده و برای ثابت نمودن آن، چگونه روشی، با چه جامعه آماری و چطور طرح ریزی شده است، بسیار از بیان نظریه ها به عنوان یک امر وحی شده و مکتوب در متون آموزشی مهمتر و با ارزش تر است. چه اجحاف بزرگی است که فرمول های ریاضی را بصورت یک رابطه نامفهوم بیان می نمایند، در حالیکه لذت استدلال، اثبات و کشف آن، بهترین تمرین برای تقویت قدرت منطق و پذیرش انسان هاست. اینچنین انسان هایی در زمان فارغ التحصیل شدن از دانشگاه، ضمن تقویت توانایی های مذکور، قدرت خلاقیت، استدلال و طرح ریزی راهکارها را برای مشکلات کسب می نمایند.
در ساختار جدید یادگیری خلاقانه است که انسان جستجوگر، علوم مختلف را بجای آموزش اجباری، کشف می نماید، به تدریج خالقی توانمند تربیت می شود. خالقی که توانایی پرسشگری، کشف و ساختن خود و جهانی که در آن زندگی می کند را دارد. انسانی که در کودکی، پایه های شخصیتش بدرستی بنا نهاده شده و مهارت های اجتماعی مناسب را در اوان نوجوانی کسب نموده، حال با کسب دانش از طریق کشف علوم به انسانی توانمند و توسعه یافته تبدیل می شود که می تواند جهانی را متحول سازد.

0 دیدگاه

افزودن دیدگاه


مقالات اخیر گروه